حکایاتی از سیر و سلوک آن لاین مال دوست ترین درویش دنیا
خانه

چقدر خوبه که آدم وبلاگ داشته باشه، هرچند سال‌ها بگذره و بهش سرنزنه.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩۳ - متلک و شرکا
متلک ٢باره

یاهو ٣۶٠ بی وفا بود. نمی دونم چرا اینجوری شد. نمی دونم چرا اینقدر به دل نشست. نمی دونم چرا بسته شد. در هر حال من ٢باره اینجا هستم. بعد از مدتها به متلک نیاز دارم. این روزها همان چیزهایی که متلک را عدم به بلاگ البلاگ عجم کشاند ٢باره برقرارند.

پس ٢باره،

سلام به زودی در این مکان وبلاگ متلک راه اندازی می شود .

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸ - متلک و شرکا
شايد وقت اش الآن باشد!

یک زمانی من بودمو متلک و هنوزم من هستمو متلک و چه بخوام چه متلک بخشی از زندگی من است. حتی الآن که چند صباحی است ۲۵ ساله شده ام.

نمی خواهم این را یک خداحافظی با متلک و این نشانی تلقی کنید. در هر حال چند وقتی که بیشتر در بلاگ۳۶۰ می نویسم تا اینجا ولی جاودانه متلک هم سرجایش هست.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
شب بخير

باز هم یک شب یلدا و چه زود می رود این عمر!

متلک از بدو تولد با یلدا سروسر داشته نمی دونم چرا ولی لطیف ترین نوستالژی چیزی که پست های امسال من رو قرق کرده شاید توی یلدا باشه یک سال گذشته مثه گذشته ها که گذشته. دنیا با آن زمان های بی نهایتش یک سال کمتر دارد. بگزریم.

یلدا مبارک

شب بخیر

خوب بخوابی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
امروز و خودش

روز خوبیست، همه چیزش محشر است. روز خوبیست برای مردن.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
تهوع

بخششید دیمن هیدرانایت خدمتتون هست؟ برای دوست عزیزمان آقای سارتر می خواهم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
و امروز بزرگ شدیم

قاب شیشه ای، دنیایی از خاطره

امیر یعقوبعلی بازداشت شد و این ساعت هم نشون میده چند ساعت از بازداشتش سپری شده. امیر در بازداشت ۲۰ ساله شد.

تا این جا یکی دیگه مثه من و شما فقط با دل و جرعت تر بازداشت شد. نمی شناختمش ولی قدرش رو می دونستم ولی وقتی به دنبال خبر بیشتر تو گوگل امیر یعقوبعلی رو سرچ کردم با دیدن اولین خروجی یکی از بدترین شوکهای این چند ساله رو تجربه کردم. کوچه دات نت و یک خاطره روشن از اولین روز هایی که دنیای مجازی رو کشف می کردم.  وبلاگ قاب شیشه ای و داش امیر یه دوست واقعی در یک دنیای مجازی. امیر یکی از اولین رفقای اینترنتی من بود با هم در فروم های بی نظیر پیساب آشنا شدیم. ماجرایی است مال ۵-۶ سال پیش، پیش چند سالی از آشنایی ام با اینترنت می گذشت ولی اولین روزایی بود که جدی تجربه اش می کردم. خط به خطش را.

وبلاگ اعتراضات رو در اعتراض به اولین دوره مسابقه بهترین وبلاگ ساختیم و امیر هم براش یه لگو درست کرد، روح وبلاگ فارسی به ابدیت پیوست، نوشته داخل لوگو بود. و وبلاگ زیر این لگوی گنده آغاز شد. شاید وقتش باشه بعد از سال ها وبلاگ اعتراضات آپدیت بشه. اعتراضات درون من که . . .

بعد از چندماه از دوستیمون من که در اوج محافظه کاری بودم به امیر گفتم همین جوری پیش بری میگیرنت و امروز . . .

و امروز بزرگ شدیم.

به قول سیاوش کسرایی،

ای بچه های نازنازی

وقتی میان به این بازی

زبون درازی نکنین

با تله بازی نکنین

حرف دو پهلو نزنین

پهلو به جادو نزنین

تا دیوه شاختون نزنه

لگد به طاقتون نزنه . . .

---

دامین متلک روی پرشین بلاگ فوروارد بود حالا بماند واسه جا به جا کردنش چیا کشیدم و چند روزم هرکی می زد متلک یا چیزی نمی دید یا بدون نظر خواهی!

بعد هم که فورواردش کردم رو آدرس دات آی ار پرشین بلاگ نظر خواهی کار نمی کرد تا امروز رفتم از ویرایش قالب با کنترل اف هرچی پرشین بلاگ دات کام بود کردم دات ای ار.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
تا بی نهايت

Farm Auvers, 1890 by Vincent van Gogh

ماجرایش مال سال ها پیش است زمانی که در مزرعه آفتابگردان زندگی می کردیم با آن چشم انداز های زرد تا بینهایت و تلمبه آب. نمی دونم دیدگان کودکی ام بود یا واقعاْ زیبا بود سایه دراز کشاورز که روی دریای مزرعه گندم می افتاد، پشت به افق و زردی غلیظ خورشید، زرد ونگوکی با آسمانی آبی آبی آبی و ابر های سفید سفید سفید. همه چیز خالص و بدون افزودنی. یه زندگی خالص. نفسی که بوی گرده افشانی آفتابگردان می داد و آفتابی که گرم بود و سادیست ولی در آن سوی کلاه حصیری. کره ای که آن قدر تازه بود که هنوز مزه گاو می داد و مربا باغظت بی نهایت شیرینی. خنکای صبح و این که روز تازه ایست و یک دنیا مزرعه آفتابگردان. بعد هم خنکای عصر و این که اگر خدایان رژیم چند میلیون ساله یشان را تغییر ندهند فردایی هست، پگاهی و احساس قطرات عرق روی پیشانی.

زندگی که بود، تا بی نهایت.

تا بی نهایت.

سال ها گذشته و شاید تنها یه خاطره در ذهنم باشد که زمان و خودم تحریف کرده باشیم. گاهی فکر می کنم گذشته واقعاْ بوده؟ شاید همه این ها یه خواب باشد. شاید خودم هم خواب باشم. شاید این خواب باشد که یک روز به سمت افق راه افتادم مثه بچه لاکپشتی که دریا را می جوید تا بی نهایت و این قدر در افق قدم زدم تا شهر بزرگ را پیدا کردم نمی دانم کجا درست یادم نیست، جایی در افق، همان جایی که در  بی نهایت زمین و آسمان به هم می رسند. و از آن روز من یک شهروند آرام که از عواید مزرعه آفتابگردان ارتزاق می کند در این بزرگای شهر بزرگ زندگی می کنم تا بی نهایت.

پشیمان نیستم، گاهی نستالژی است دیگر.

آقایان عذر می خواهم به گرده این گل های زرد آلرژی دارم. چیزهایی را به یادم می آورد که نباید و به چیزهایی فکر می کنم که نباید. از قديم با صدای بلند فکر می کردم، ببخشيد. در هر حال این زندگی من است و خدایان ازم خواهش کرده اند آن را ادامه دهم تا بینهایت. آقايان خواهش می کنم غذا از دهن می افتد. ايشان خيلی برايش زحمت کشيده اند.

---

یه سوال خودمون ارتزاق رو درست نوشتم؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
نامه

این نامه امروز به دستم رسید.

آقای فرستاده عزیز،
همان طور که در جریان هستید آخر هفته را به اتفاق آقای ميلير و گالليه عزيز در ویلای آقای ژول ورن مهمان بودیم. جایتان خالی، آن کلوچه های خانگی خانم ورن که شما هم همیشه تعریفش را می کنید و دست پخت فرانسوی ایشان خاطره ای ساخت که به قول ژرژ عزیز با تینر هم از حافظه پاک نمی شود. بحث شيرينی هم داشتيم در مورد سفر به کورن و مقدمات احداث يه شهرک مسکونی.
خوشحال ميشوم شما و شبه دخترک کبریت فروش نیز در مهمانی اين هفته که در خانه اينجانب برگزار می شود حضور داشته باشيد. واقعاْ میز عصرانه بدون شما یک چیزی کم دارد.
ضمناْ متاسفانه ارتباط ما با عالی جناب داوینچی پس از اسباب کشی به منزل حدیدشان قطع شده است. فکر می کنم بخاطر مناظره آن روز با دوستمان میلیر هنوز دلگیر باشند. امیدوارم دلجویی شما موثر افتد، دوستی نزدیک شما با لئونارد عزیز زبانزد است.
به هیولای درونیتان نیز سلام برسانید. درکنار میز عصرانه و کیک های کره ای زیارتتان خواهیم کرد.


                                                                             با احترام، دوستدار شما
                                                                                   آلبرت اینشتاين

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - متلک و شرکا
تونی فور

از نتایج اولین روز های بیست و چهار سالگی:

توی این دنیا چیزی لدت بخش تر از زندگی نیست. فقط انگیزه می خواد. خب شاید شما دوست عزیز!

و اما لينک اين دو تا جالبن. خلاصه خودتون می دونين. اولين ساختمون های توپ دوميش يه آدم توپ:

http://www.skyscrapernews.com

http://360.yahoo.com/profile-skXtl688erKeuVO.RqyU38sbYQ--?cq=1

 این نیز همچنین، یه جای جالب:

http://payamomid.com/espandegan

http://hami83.persianblog.ir/

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - متلک و شرکا